دلنوشته ای برای باران مهربان!
باران مهربان زمستانی پس ازمدتی فراق عاقبت برباغچه خشک لحظه های جاری بوسه روانه کرد!آه که دوباره رنگين كمان آرزوبرصفحه زلال دريچه مي رويدوبهارگونه ای به اتاق تنهايي ام می بخشد،شايداين زلال رنگها پايان خشكسالی عاطفه باشد!ديشب پس ازگذشت زمان های انتظارصدای پای زمستان درون صندلی پارك كودكانه من پيچيدومهربانه صداكردمهربانی را.شبی زلال مراتاسپيده همراه بود...شبی كه ازنفس ناودان غزلهایی ازجنس روشنی بارید راستی دیشب کودک احساس خاطره ازشوق شرشرباران،زنگ خانه زمستان رابه صدادرآورد...واین رابگویم که دیشب،تمام شب باران مهربان باریدوصبح سرودی زلال به چشم آینه دل روانه کرد!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۲ ساعت 18:48 توسط ابوالفضل محمدی
|